چون دگر بر درو دیوار دلت نامم نیست
خبرت هست که از درد فراقت امشب
بیقرارم و دگر لحظه ای آرامم نیست
طاقت دوری تو برده توان از جانم
این دل عاشق رسوا شده هم رامم نیست
حیف بی مهری تو عادت دیرینه ی توست
لحظه ای شاد چه در روز و چه در شامم نیست
میچکد خون ز دو دیده، می نابم بی تو
آه جز خون به کف ساغر ناکامم نیست
بعد تو هیچکسی بر در این خانه نزد
سایه ی هیچ کبوتر به لب بامم نیست
پریسا شریعتی
تو ,لحظه ,دگر ,ی ,ای ,خون ,لحظه ای ,چه در ,ای آرامم ,دیده، می ,می نابم

درباره این سایت